جلال الدين الرومي

248

فيه ما فيه ( فارسى )

محبّت و شفقّت در خلق مستعارست ، حق نهاده است . اگر نخواهد هيچ جمعيّت و ذوق ندهد . به وجود اسباب نعمت و نان و تنعّمات ، همه رنج و محنت شود . پس همه اسباب چون قلمى است در دست قدرت حقّ 387 . محرّك و محرّر حقّ است . تا او نخواهد قلم نجنبد . اكنون تو در قلم نظر مىكنى مىگويى اين قلم را دستى بايد . قلم را مىبينى دست را نمىبينى . قلم را مىبينى ، دست را ياد مىكنى . كو آنكه مىبينى و آنكه مىگويى ؟ امّا ايشان هميشه دست را مىبينند ، مىگويند كه قلمى نيز بايد . بلكه از مطالعهء خوبى دست ، پرواى مطالعهء قلم ندارند و مىگويند كه اين‌چنين دست بىقلم نباشد . جايى كه تو را از حلاوت مطالعهء قلم پرواى دست نيست . ايشان را از حلاوت مطالعهء آن دست چگونه پرواى قلم باشد ؟ چون ترا در نان جوين حلاوتى هست كه ياد نان گندمين نمىكنى ، ايشان را به وجود نان گندمين ، ياد نان جوين كى كنند 388 ؟ چون تو را بر زمين ذوقى بخشيد كه آسمان را نمىخواهى كه خود محلّ ذوق آسمان است ، و زمين از آسمان حيات دارد ، اهل آسمان از زمين كى ياد آورند ؟ اكنون خوشىها و لذّت‌ها را از اسباب مبين كه آن معانى در اسباب مستعارست كه هو الضّارّ و النافع چون ضرر و نفع ازوست تو بر اسباب چه چفسيده‌اى ؟ خير الكلام ما قلّ و دلّ 389 . بهترين سخن‌ها آن است كه مفيد باشد نه كه بسيار . قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اگرچه اندك است به صورت امّا بر البقره ، اگرچه مطوّل است ، رجحان دارد از روى افادت . نوح هزار سال دعوت كرد ، چهل كس به او گرويدند . مصطفى را خود زمان دعوت پيداست كه چقدر بود ، چندين اقاليم به وى ايمان آوردند . چندين اوليا اوتاد ازو پيدا نشدند . پس اعتبار ، بسيارى را و اندكى را نيست . غرض افادت است . بعضى را شايد كه سخن اندك مفيدتر باشد از بسيارى . چنان‌كه تنورى را چون آتش به غايت تيز باشد ازو منفعت نتوانى گرفتن و نزديك او نتوانى رفتن . و از چراغى ضعيف هزار فايده گيرى . پس معلوم شد كه مقصود فايده است . بعضى را خود مفيد آن است كه سخن نشنوند ، همين ببينند ، بس باشد و نافع آن باشد و اگر سخن بشنود ، زيانش دارد . شيخى از هندستان قصد بزرگى كرد چون به تبريز رسيد بر در زاويهء شيخ رسيد . از اندرون زاويه آواز آمد كه « بازگرد ، در حقّ تو نفع اين است كه برين در رسيدى . اگر